این روزها که از کاشت محصولات باغیمان کمی فراغت حاصل شدهاست، مشغول بستهبندی و آمادهسازیِ چای ممتاز لاهیجان و گیلان هستم که برای دوستان و خواستاران و هواداران چای خالص و نابِ گیلان بفرستم، و بیشاز همه یاد دو تن در ذهنم میآید: نخست
مادرم، که شیفتهی چای لاهیجان و قوری و سماور بود و دیگری دوست عزیزم
محمد پاکراه، که کل گیلان را یک سو داشت و چای لاهیجان را سویی دیگر و به هر کوه و جنگل و دریا و رود و دشت و باغ و آبشاری که میشد، میخواست حتماً چای لاهیجان هم همراهش باشد. در تمام یازده سالی که به کافههای رشت و لاهیجان رفتیم، هرگز چیزی جز چای لاهیجان سفارش نداد. با اینکه کیفیت چای کافهها از چایِ ما بسیار پایینتر است؛ اما محمد پایینترین چای لاهیجان را هم با شور و عشق مینوشید. این روزها باید از چای خودمان برایش میفرستادم؛ اما او دیگر نیست. مادرم نیز همیشه دلبستهی چای تلخ بود، آن هم فقط با قند و نه چیز دیگر. هر بار که برایش چای میآوردی، میخورد. هرگاه که از سر باغ و شالیزار به خانه میرسید، اگر برایش چای میآوردی، انگار تمام رنجاش شسته میشد.
عکس را امروز گرفتم. پسزمینه، باغ چای است.
خدارحمت کنه هر دو بزرگوارو
روحشون شاد
خداوند به تو هم سلامتی و طول عمر بده واز زیبایی ها و خاطرات خوب آدمها بنویسی.
راستی حرف از چای شد باید بگم همیشه چیزهای اصیل رنگ و شکلش جایی از حافظه بدون تغییر اساسی باقی میمونه مثلا تو این همه سال رابطه خوبی با چای نداشتم اما هنوز یادمه تو فلان تاریخ از زندگیِ نوجوونیم هفت صبح خونه دایی پدرم چای خوش رنگ و لعابی خوردم که بعد از این همه سال هنوزم به اندازه اون لحظه از نوشیدن چای به وجدنیومدم ! به گمونم که چیزها و تجربیات اصیل و زیبا همیشه قسمی از روحشون تو وجود ما یادگار میمونه از آدم های مهربون قلب گرفته تا یک لیوانِ چای ساده