ایرانیان بهتر است بپذیرند كه نظر یونانیان باستان دربارۀ آنها در خاطرۀ جمعی ملتها باقی مانده است؛ كه تصویری مثبت از آنها در ذهن مردم جهان، و نه فقط غربیان، وجود ندارد، و هر خطایی كارنامۀ نه چندان درخشان درستكاری و راستگوییشان را سیاهتر میكند. فهم این نكته كمك خواهد كرد تا شاید روزی روزگاری دریابیم ارزشهای ما تا چه حد نیاز به تغییر و خودمان تا چه حد نیاز به اصلاح داریم.
ایرانیان ابتدا باید خودشیفتگی را درمان کنند و سپس به سایر امور بپردازند.
M A
یعنی حقارت از این بالاتر چون "خاطرهی جمعی" یک تعداد آدم، ولو میلیارد، از ارزشهای من و ما تصویر مثبت ندارد پس ما خودمون رو عوض کنیم. جناب قائد! از اول انقلاب آخوندا از شما و آیندگان و تمام جاهایی ک درش بودید تصویر مثبتی نداشتند. نه از شما و نه از روشنفکرا، حالا شما خودت رو عوض کردی یا انقدر ایستادی ک بالاخره اونا شما رو مجبور شدن بپذیرن؟! جلوی آخوندا قائمی و ب غرب ک میرسه قائد میشی؟! من برای هیچ احدالناسی چ غرب چه شرق چه معمم چه مکلا هرگز ارزشهام رو عوض نمیکنم. ولی متاسفانه این عقدهی حقارت شما و تاریخ روشنفکری ما در برابر غرب با شما کاری کردی که ب اینجا برسید ک ."ارزش"های خودتون رو بخواید عوض کنید. ظاهرا انقدر تو زندگی قائد بودی ک کلا قائم بودن رو ی فراموش کردی!
Majid Ghaderi
... اما اصلاح نمی شویم چرا که به طرز غم انگیزی ایرانی هستیم.
اگر من بین خودشیفتگی و دیگر شیفتگی، بین خود شاخ پنداری و خود هیچ پنداری، بین خودباوری و خودباختگی، بین خودبزرگبینی و خود کوچک بینی و... گیر بیفتم و نتونم متعادل باشم، بلا شک خوشیفتگی رو انتخاب میکنم. از اسب خودشیفتگی پایین اومدن راحتتره تا گودال خودباختگی بیرون اومدن آدم خودشیفته ممکنه آسیب ببینه ولی آدم خود منفور، اصلا خودش رو به آدم بودن قبول نداره
پاسخ شما عزیز دل برادر رو نویسنده ای در دهه 50 داده: ایرانی ها به نوشتن برروی سنگ و الواح می نازن در حالی که مصری ها بسیار قبل تر از اونها روی کاغذ می نوشتن. ما، یک ملت هستیم مثل بقیه ملتها. نه کمتر نه بیشتر. برتری خاصی نداریم. بهتر هست تصویر خودمون رو بپذیریم
M A
دوست عزیز من هم تا چند سال میش مثل شما فکر میکردم. کتابهای جمالزاده، رضاقلی، فراستخواه، زیباکلام، سریع القلم و افراد دیگر ک در این زمینه صحبت کردند رو خوندم ولی حدود ۶ سال هست ک از ایران خارج شدم و درس خوندن و کار کردم و با بالا و پایین جامعه از اقشار مختلف و ملیت های مختلف آشنا شدم و ب این نتیجه رسیدم که ما و چند کشور دیگه واقعا چیزهایی داریم ک اصلا حواسمون بهش نیست و انقدر توی این ۲۰۰ سال گذشته تو سر خودمون زدیم ک توانایی های متمایز خودمون رو انکار میکنیم. من اگر ایران میموندم و لابلای کتابها غرق میشدم الان داشتم در دفاع از شما کامنت میزاشتم ولی تجربهی شخصی دست متقلب خیلی از روشنفکرها رو برای من رو کرد.
دربارهٔ جامعهای صحبت میکنیم که اغلب اعضایش از منیتی متورم و خودبزرگبینی ناشی از تحقیرشدن رنج میبرند، وجود دیگری و غیر خودی را به رسمیت نمیشناسند و طبعاً نگاه بیضهانگارانهای به حق تقدم (در همه جا، پشت فرمان و پیاده و در صف) دارند. تا همین یک قرن پیش، اکثریت جمعیتش روستایی بودند و عشایر، یعنی مرحلهٔ ماقبل یکجانشینی که خودش از نخستین مراحل شهرنشینی و تمدن است. کافی است در خیابانهای اینجا رانندگی کنیم. فرهنگ رانندگی و خیابانها ویترین ارزشهای اجتماعی یک جامعهاند. ارزش میبینید؟ شوخی میکنید؟
من در اروپا زندگی کردم و درس خواندم. مهاجرت به غرب، فرد را با شوک مواجه میکند، اول شوک بریدن از جامعهٔ مادر و بعد شوک مواجهه با جامعهای متفاوت و غریبه که به اصطلاح به احساس «غربت» میانجامد. در این مقطع، بسیار محتمل است به ورطهٔ عواطف بیفتیم و در مقام سازوکاری دفاعی در برابر جامعهٔ غریبه، تسلیم نگاهی مفرط و رادیکال نسبت به گذشتهمان شویم.
جناب قائد!
از اول انقلاب آخوندا از شما و آیندگان و تمام جاهایی ک درش بودید تصویر مثبتی نداشتند. نه از شما و نه از روشنفکرا، حالا شما خودت رو عوض کردی یا انقدر ایستادی ک بالاخره اونا شما رو مجبور شدن بپذیرن؟!
جلوی آخوندا قائمی و ب غرب ک میرسه قائد میشی؟!
من برای هیچ احدالناسی چ غرب چه شرق چه معمم چه مکلا هرگز ارزشهام رو عوض نمیکنم.
ولی متاسفانه این عقدهی حقارت شما و تاریخ روشنفکری ما در برابر غرب با شما کاری کردی که ب اینجا برسید ک ."ارزش"های خودتون رو بخواید عوض کنید.
ظاهرا انقدر تو زندگی قائد بودی ک کلا قائم بودن رو ی فراموش کردی!
از اسب خودشیفتگی پایین اومدن راحتتره تا گودال خودباختگی بیرون اومدن
آدم خودشیفته ممکنه آسیب ببینه ولی آدم خود منفور، اصلا خودش رو به آدم بودن قبول نداره
ما، یک ملت هستیم مثل بقیه ملتها. نه کمتر نه بیشتر. برتری خاصی نداریم. بهتر هست تصویر خودمون رو بپذیریم
من اگر ایران میموندم و لابلای کتابها غرق میشدم الان داشتم در دفاع از شما کامنت میزاشتم ولی تجربهی شخصی دست متقلب خیلی از روشنفکرها رو برای من رو کرد.
من در اروپا زندگی کردم و درس خواندم. مهاجرت به غرب، فرد را با شوک مواجه میکند، اول شوک بریدن از جامعهٔ مادر و بعد شوک مواجهه با جامعهای متفاوت و غریبه که به اصطلاح به احساس «غربت» میانجامد. در این مقطع، بسیار محتمل است به ورطهٔ عواطف بیفتیم و در مقام سازوکاری دفاعی در برابر جامعهٔ غریبه، تسلیم نگاهی مفرط و رادیکال نسبت به گذشتهمان شویم.