من اعتراف میکنم که اسیر گذشتهام. گذشته مرا اسیر خود گرفتهاست. اسیر آدمهای پیر و سالمندِ پیرامون خود هستم. اسیر عمهام، اسیر عمهی مادرم، رخسار، که هنوز زنده و سلامت است. اسیر پدرم. اسیر پدربزرگم (پدر مادرم) که به منتهای جان دوستش دارم و وابستهی اویم. مادرم باید میبود تا روایتگر اینان برای من باشد؛ اما نیست و اینان بهقدر کافی روایتگرِ مادرم برای من نیستند. من خیلی جوانتر از آنم که روایتگر تمام مادرم باشم. برای روایت از مادرمْ بسیار جوانم و برای زیستن بی او بسیار پیر. هر درختی را که میبینم و هر استکان چایای که میخورم و هر شالیزار و باغی که در آن پا میگذارم، یاد مادرم میافتم. هر درختی که بریده میشود، حس میکنم مادرم دوباره درمیگذرد و هر شالیزاری که از میان میرود، انگار دوباره قلب مادرم میایستد. گیلان که زخم میبیند، گوییا مادرم زخم میخورَد. از شنیدنِ زبان گیلکی، بغضآلود میشوم. اصطلاحات مادرم را که از کسی میشنوم، پیشِ چشمانم حسش میکنم. من روایتگرِ چه باید باشم؟! این امانت سنگینی است به دوش و گُردهی من. روایتگر مادری گیلانی یا روایتگرِ گیلانِ مادرم؟! امروز یکی از دوستانم دربارهی ماهیشورِ گیلانی چیزی از من پرسید. من با اینکه شناخت ژرفی به گیلان و گیلکی دارم، اما پاسخ آن پرسشَش را بلد نبودم؛ ولی مطمئن بودم که مادرم میدانست؛ اما دیگر نمیتوانستم بلند شوم و صدایش بزنم و از او بپرسم و پاسخ را تحویل دوستم بدهم! احساس کردم تمام فرهنگم دارد از دست میرود. احساس کردم بیآیین و بیهویت شدهام؛ چون مادرم نبود. تاریخ و اعتبار ما همینگونه از دست میرود. از بیتوجهی به زندگان، از بیتوجهی به مادرها. من زیستن بدون مادرم را نیاموخته بودم و زیستن بدون این پیرانِ باقیمانده برایم را واقعاً نمیدانم. نمیتوانم جهانم را بدون این شیرینیها بپندارم. تمام دلخوشیام به گیلان، از اینهاست. نمیتوانم آن کودکیِ شگفتانگیزم در روستایمان را توصیف کنم. نمیتوانم لولیدن لای توتستانها و پریدن در رودخانهها و چرخیدن در باغها و شالیزارها و سبزهها و دشتها را بهتصویر بکشم. نمیتوانم آسمان شب و سکوت آن را تقدیم چشم و گوشتان کنم. نمیتوانم ترس لذتبخش زندگی در آن خانههای چوبی گیلانی و وجود امن مادر را برایتان ملموس کنم. نمیتوانم شما را شنوای بوی خوش بهار و باران، از خاک حیاط و برگ درختانِ بیشههای پیرامونمان کنم. نمیتوانم آغوش نرم مادر و دستان گرم او را به خیالتان تصویر کنم. تمام اینها از دریچهی مادرم میگذشت و تمام فلسفهی ما از راه زبان گیلکی شکل میگرفت. عقل روز و نَقل شبمان همه با گیلکی بود. مادرم با رفتنش همه چیز را با خودش برد و تحریفی از واقعیت باقی گذاشت، که آن منم!
9 comments
A.V
اونقدر خوب نوشتيد و اونقدر اون خلا رو حس كردم كه واقعا نميدونم چي بنويسم . همدردي منو بپذيريد و بايد مراقب آنان كه هستند باشيم كه زود دير نشود . اين روزها دغدغه من هم اين چيزهاست . دارم از گفتگوهايم ويديو هاي كوتاه ميگيرم ، از خاطرات از قصه ها .... يكجور تاريخ شفاهي خانوادگي . شايد همچه چيزي به شما هم كمك كند .
درود بر شما. دقیقاً! من که همیشه لذت میبردم. گرچه برخی خوابشان نمیبُرد؛ ولی برای من لذتبخش بود، بهویژه ارکستر قورباغهها. خیلی از آن سٚلها دیگر اکنون از میان رفتهاست. نابود کردیم همه چیز را
ذکر خیرتون همیشه با سورنا هست. همین روزها پیام میدم بهتون کمی از خاطرات شمال و خجالت گیلکی حرف زدن باهم و شرمسار بودن از لهجه داشتن بگیم. اگر قابل بدونید. شبتون بخیر
سورنا؟ متأسفانه بهیاد و بهجا نمیآرم. درهرصورت شما محبت دارید. لهجه داشتن خیلی خوب است. گیلکی سخن گفتن هم خجالت ندارد. ایراد از جای دیگری است. در سالهای اخیر تمایل به گیلکی بیشتر شدهاست؛ ولی متأسفانه بیشتر از راه و روش نادرست و بعضاً هم خودنمایی و ساختگی. من در خدمتم هرگاه شما فرصت داشتید. شبتان زیبا
fershteh dayhim
همه ی متن را با لذت خواندم جز عبارت آخر :) با شما موافق نیستم