چه کرده با وطن این شیخ شیطانی
چپاول خاک و کشور رو به ویرانی
ز بس آلوده کرده شیخ ایمان را
نمانده نام نیکی از مسلمانی
شکنجه گاه تاریخی شده میهن
وطن از غم شده زندان طولانی
وجود شیخ یعنی مرگ آزادی
تمام درس و دینش غیر انسانی
جواب هر سوالی سرب و باروتِ
شده پخمه مدیر و نخبه زندانی
تمام کوچه ها ی شهر من خونی
هوای حنجره سنگین و طوفانی
نصيب دختران ما گلوله شد
و سهم مردمم درد و پریشانی
سقوطت آرزوی هر زن و مردی
برای ما تو دیگر رو به پایانی
برای زندگی ، زن ، میهن ، آزادی
قیامت می کند هر روز ایرانی
#غزاله_چلابی
#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#گشت_کشتار
#قیام_سراسری
@SepehrAzadi
انگار تمامِ مردمان را کشته
پنداشت که با چَراندن خفاشان
خورشیدَکمان و آسمان را کشته
خونی که روان شدهست بر لالهی گوش
میجوشد هنوز و غرقشان خواهد کرد
پژواکِ غریبِ نامِ یک دختر کُرد
ظلمی که نهفتند، عیان خواهد کرد
این پرچمِ آغشته به شب: گیسویش
از سایهی خرچنگِ تو پس میگیریم
ای ملغمهی دروغ، ای ترسیده
ما این وطن از چنگِ تو پس میگیریم
مونا بروزیی
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گامزنان است
تو رهرو دیرینهی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آنروست که خونابهفشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو "سایه" که آن گوهر مقصود
گنجیست که اندر قدم راهروان است