🗯 معمولاً در بین کسایی که فلسفه کار میکنن، یکی از واژههایی که خیلی محترمه و زیاد ازش استفاده میکنن، «استدلال»ه: "من توی اون مقاله استدلال کردم که..."، "کریپکی با استدلال خودش نشون داد که..."، "بچهها دقت کنین به استدلالاش. ببینید چه استدلالی داره برای حرفش میاره."، "ادوارد مور که همینطوری الکی دیدگاه شکگرایان رو رد نکرد، برای حرفش استدلال آورد". چرا ما اینقدر به دنبال استدلالیم؟ آیا سخن مستدل، بهتر از سخن غیر مستدله؟ آیا استدلال، تضمین بهتری برای رسیدن به صدق (یا حقیقت) یا حتی اجماع، نسبت به روشهای دیگهست؟ اگر نیست، چرا در فلسفه عمدۀ اساتید و پژوهشگرا دنبال استدلالن و تمایل دارن حرف خودشون رو استدلال بنامن؟
🗯 آیا وقتی ما مثلاً با استدلال متفکر «الف» اقناع میشیم، به این معنیه که اون استدلال دارای یه ممیزه، یه ویژگی، یه جوهریه که «هر» کسی با شنیدن اون استدلال اقناع میشه؟ قطعاً نه. ولی آیا «هر» فرد عاقل و آشنا با فلسفه و منصفی با اون استدلال اقناع و متقاعد میشه؟ باز هم نه. کافیه به تاریخ فلسفه نگاه کنیم و از خودمون بپرسیم کدوم استدلال در طول تاریخ فلسفه بوده که همۀ فیلسوفا رو قانع کنه؟ و حتی فراتر از اون: بسیاری از استدلالهای مهم تاریخ فلسفه، با ضداستدلال (استدلال یا استدلالهایی علیه خودشون) مواجه شدن؛ مثلاً استدلال هیوم علیه معرفتبخشی استقرا، بیپاسخ موند؟ آیا استدلالهای اثبات وجود خدا بیپاسخ موندن؟ حتی استدلال به نفع اینکه «هویاتی مثل الکترون و کوارک و ویروس واقعاً در جهان وجود دارن و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیستن» هم با استدلالهایی علیه خودشون روبهرو شدن.
🗯 آیا ما میتونیم از مؤلفهای به نام «میزان اقناعکنندگی» یک استدلال حرف بزنیم؟ مثلاً میتونیم بگیم استدلال «ب» دارای میزان اقناعکنندگی 70 درصده، ولی استدلال «ج» دارای میزان اقناعکنندگی 40 درصده؟ یا نه، ما نمیتونیم از چنین چیزی حرف بزنیم، چون افراد مختلف (آشنا به فلسفه و منصف)، واکنشهای متفاوتی به یه «یک» استدلال نشون میدن؟ چرا استدلالهایی که یک زمانی توی تاریخ فلسفه طرفداران زیادی داشتن، امروز نیاز به بازسازی دارن؟ چرا امروز یه عدهای مثلاً استدلالهای ابنسینا رو بازسازی میکنن؟ آیا ما در روشهای فلسفهورزی «پیشرفت» کردیم که نیازه حرفهای ابنسینا رو "ارتقا" بدیم؟ پس چرا یه عدهای از فلسفهکارها منتقد همون روش فلسفهورزی ان که با استفاده از اون، استدلال ابنسینا قراره بازسازی بشه؟
🗯 پس اگه قراره استدلال هم موافقان و مخالفان باسواد و منصفی داشته باشه و ما نتونیم با استدلال به اجماع برسیم، پس فرق بین استدلال راسل به نفع نظریۀ توصیفات و رمان «یادداشتهای زیرزمینی» چیه؟ پس چرا فلسفهکارها برای دستیابی به صدق (یا حقیقت)، اینقدر روی استدلال اصرار دارن؟ شاید هم نباید علاقۀ خیلی از فلسفهکارها به استدلال رو به صورت معرفتی تحلیل کنیم. مثلاً میتونیم بپرسیم «آیا استدلال، صرفاً به عنوان یک ممیزه و مشخصۀ شغلی و صنفی برای فلسفهکارها نیست؟» که فلسفهکارها میتونن باهاش ادعا کنن "فرق ما با روانپزشکها و رانندهتاکسیها و نونواها و خوانندهها اینه که ما استدلال میکنیم" یا "فرق ما با اونا اینه که ما بهتر و دقیقتر استدلال میکنیم. ولی بقیه به اندازۀ ما (فلسفهکارها) نمیتونن اینقدر خوب استدلال کنن".
اون وقت سؤال میشه این: استدلال بهتر چیه؟
✅ نقد و نظر:
@Ali_soltanzadeh@philosophycafe