This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 یک مشت قرمساق

یک مشت قرمساق که عمامه سرانند
پفیوز ترین فرقه‌ی مفلوک جهانند

یک مشت حرامی سیه روی دغلکار
با رهبری خائنه‌ای خائن کفتار

یک مشت زنازاده‌ی پوسیده و ملا
باحکم و بفرمان خودِ حضرت الله

این فرفه آدمکش بی ریشه‌ی حیوان
کادم بکشند آنهمه در سایه‌ی قرآن

این قوم به حج رفته‌ی خونخوار کثافت
شیخان پر از شهوت زنباره‌ی آفت

این دین فروشان پر از جهل و جهالت
ناموس فروشان پر از مکر و رذالت

آخوند زنازاده‌ی بی غیرت در بند
از بهر مقامی بکشد بچه و فرزند

ای خائنه ای لاشی بی غیرت پفیوز
که اینهمه آدم بکشی هر شب و هر روز

بی شک تو زنازاده ترین تخم حرامی
تاریخ گذشته شدی و رو به تمامی.....

شیدای همدانی، شاعر مبارز دربند

@SepehrAzadi

11 comments

Hossein
گیر اصلی ما رهبر و مراجع پفیوز تقلیده
که منشأ اجرای احکام عسلام در ایرانند
بسیجیان و عرزشی‌ها، هرچه که عروگوز کنند
جنایت کنند، بکشند و یا بشینند، دعا و گریه کنند
نوچه و توله‌ی عاقا و مراجع پفیوز تقلیدند

جنگ اصلی ما، جنگ با آخونده که چنین بیمارانی رو پرورش میده و جلوی ما میذاره
Hossein
ناپلئون بناپارت جمله ای داره که میگه؛
همیشه حرفی بزن که بتوانی آنرا بنویسی
چیزی را بنویس که بتوانی آنرا امضا کنی
و چیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی

قابل توجه مسئولین کشور
البته تا تایمی که هستین
seyed
جای شاعر مردمی و انقلابی شیدایی همدانی واقعا خالیه
Jason
دوستان عزیز این شعر بدین شاهین نجفی بخونه عالی تر میشه اگر ارتباطی باهاش دارین
درود بر تو زنده و سلامت باشی وطن دوست گرامی ❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹👏👏👏👏👏
هیچ خبری ازش نیست
جالبه ۱۴۰۰ سال طول کشید که فهمیدیم حق با ابوسفیان بوده
فهمیدیم قرآن و اسلام جهالت و افسانه و محمد ساحر و دروغ گو بوده
بی شک تو زنازاده ترین تخم حرامی
تاریخ گذشته شدی و رو به تمامی.....
شیدای همدانی
🌸Tina🌸
درود بر شیدای همدانی👏👏👏❤❤❤
Hossein
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام‌زنان است

تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آنروست که خونابه‌فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است

خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است

از راه مرو "سایه" که آن گوهر مقصود
گنجی‌ست که اندر قدم راهروان است