همیشه درنظر داشتم که تصنیف زیبای بالا را طی مطلبی به
مادرم تقدیم کنم؛ اما اخیراً متوجه شدهام که
پدر یکی از دوستان قدیمی و خوبم درگذشتهاست و دوستم بهدلیل اقامت در تهران و برخی مسائل، حتی نتوانست به خاکسپاری پدر مهربانش برسد. من درک میکنم که اکنون بر او چه میگذرد. دوستم طی چند سال اخیر افراد عزیز و نزدیکی را از دست داده و بیان حجم غمهایش از مجال این اندک بیرون است؛ اما همچنان باقی است و بهار را پیشِ رویَش دارد و انبوهی خاطره و خوبی از پدر مهربانش. من برآن شدم تا تصنیف بسیار زیبای بالا را به پدر دوستم تقدیم کنم تا گاهی آن را بشنود و برای پدرجانش اشک بریزد و پساز شنیدنش، لبخند بزند و با من تماس بگیرد و یکی از زیباییهای پدرش را برایم تعریف کند و من همیشه شنوندهاش خواهم بود. این تصنیف، سرودهی «شیون فومنی» سرایندهی توانمند و دوزبانهی گیلانی است. ساختهی «حسین پرنیا»، با اجرای زیبا و اثرگذار زندهیاد
ایرج بسطامی در سال ۱۳۷۲. در سالهای اخیر، دیگر کمتر چنین تصنیفهایی را میشنویم. آثاری که تو را در اشکهایت همگام شوند و راحتِ روان را ارزانیات کنند. آه از سوز صدای بسطامی!
بی تو بیهوده را مینویسم!