🗯 توی دورۀ دبیرستان یه معلم دین و زندگی داشتیم که شاید یکی از تأثیرگذارترین آدمها تو زندگی من بوده. دین و زندگی درسی نبود که به طور معمول، مورد علاقۀ دانشآموزای رشتۀ ریاضی فیزیک باشه. ولی این معلم تونسته بود خودشو تو دل اکثر بچهها جا کنه. روشش هم اصلاً شبیه به بعضی از این معلمهای امروزی دین نبود که با آهنگ و آواز و شکلات و جشن میخوان دین رو تبلیغ کنن که بگن دین و نسل جوون خیلی با هم رفیقن! اتفاقاً اصلاً اهل این کارها نبود. توی بحث نمره هم خیلی سختگیر بود و سیستم عجیبی برای نمرهدهی داشت که من هنوز هم بعد از این همه سال، اون سیستم نمرهدهی سخت رو درک نمیکنم. عمدتاً هم با عقایدش مخالف بودم و مخالفتمو تو کلاس ابراز میکردم.
🗯 ولی ویژگیهای جالبی داشت این فرد. یکی از ویژگیهاش این بود که اون کلمۀ سخت و دشوار رو به راحتی بیان میکرد: «نمیدونم»! بارها شده بود که یه دانشآموزی ازش یه سؤالی میپرسید در حیطۀ دین که ما انتظار داشتیم یه معلم دین و زندگی باید بلد باشه؛ ولی اون مثل آب خوردن میگفت "نمیدونم" و هفتۀ بعد جواب رو چک میکرد و تو کلاس مطرح میکرد. این خیلی ویژگی مهمیه که فرد اینقدر جسارت داشته باشه که تو موضوعی که دیگران انتظار دارن این فرد نظر و اطلاعات داشته باشه، به راحتی توی جمع بگه "نمیدونم". توی «جمع» بگه "نمیدونم". یکی از ویژگیهای خوب دیگهش این بود که خیلی به گفتگو اهمیت میداد. نظرات مخالف رو میشنید. به زور فکر خودش رو به دانشآموز تحمیل نمیکرد.
🗯 چند سال بعد از اینکه از مدرسه فارغالتحصیل شدم، یه روزی اتفاقی با یکی از دوستان، این معلم رو تو یه پارک دیدیم و مشغول صحبت شدیم. ازش پرسیدیم "دبیر، دانشآموزای الان بهترن یا اون موقعی که ما بودیم؟". یه مقداری دلخور بود از جوی که تو فکر دانشآموزای الان هست. میگفت "الان دانشآموز خیلی راحت تو کلاس از من میپرسه همجنسگرایی چه مشکلی داره؟ چرا همجنسگراها نباید حقوقی داشته باشن؟ زمانی که شما دانشآموز بودین، این سؤالا مطرح نبود. یا مثلاً خیلی تو کلاس ازم میپرسن چه دلیلی دارم برای اینکه خدا وجود داره. انگار خیلیهاشون دیگه خدا رو قبول ندارن." اون روز تو پارک چیزی بهش نگفتم. میدونستم بیشتر از اینی که ناراحته، ناراحت میشه.
🗯 چند سال بعد، برای آخرین بار از نزدیک دیدمش. با چندتا از دوستان رفته بودیم عیادتش، تو بیمارستان. بیماری سخت داشت و معلوم بود که بیشتر از دو ماه در قید حیات نخواهد بود. لاغر شده بود. به لحاظ جسمی خیلی ضعیف بود؛ ولی من هیچوقت اونو اینقدر شاداب و پرانرژی ندیده بودم. مرگ تا دم در اتاقش اومده بود، ولی تمام وجود این آدم، نشاط بود. اون روز چندبار هم با یه لحن شوخی و جدیِ قاطی به ما (شاگرداش) میگفت "هر چی میشین، بشین؛ فقط آدم باشین." روحش شاد.
انگار ذرهای ترس از مرگ تو وجود این بشر نبود. انگار برای این آدمها زندگیه که سخته، رنجه، عذابه. مرگ براشون عین رستگاریه، خودِ رهاییه. مگه رهایی ترس داره؟
✅ نقد و نظر:
@Ali_soltanzadeh@philosophycafe
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان ببیند....👍👍👍👍👍