امامان شیعه هر کدام به فراخور اوضاع و احوال روزگار خود، سلوکِ سیاسی منحصر به خود را داشتهاند و به ندرت مشابه یکدیگر عمل کردهاند. امام علی ابن ابیطالب، بعد از وفات پیامبر اسلام، 25 سال از عمرش را عمدتاً صرف کار کشاورزی و ارائۀ مشورت به خلفا و انتقاد از برخی رفتارهای آنان سپری کرد و در پنج سال آخر عمرش، خود به خلافت رسید که سرانجام آن، به ترورش ختم شد. بعد از علی، مردم کوفه با امام حسن پسر ارشدش بیعت کردند و او را به خلافت رساندند. اما پس از آنکه سپاه کوفه در مقابل سپاهیان شام توان مقاومت در خود ندید، امام حسن از خلافت کنارهگیری کرد و با معاویه پیمان صلح بست. حسن بقیۀ عمرش را مدینه گذراند. گفته میشود او در مدینه نفوذ و محبوبیت بسیاری داشت و با امالمؤمنین عایشه نیز علیه معاویه همرأی و همپیمان بود به طوری که هر دو از رفتار حاکم شام ناراضی و منتقد رفتار او بودند. پس از وفات حسن ابن علی ، برادرش حسین تا زمان مرگ معاویه بر پیمان صلح برادر با حاکم شام وفادار ماند؛ اما پس از مرگ معاویه به هیچ قیمتی حاضر به بیعت با یزید نشد. معاویه در پیمان صلح با حسن متعهد شده بود که جانشینی برای خود تعیین نکند، اما نقض عهد کرد و پسرش را به جایگزینی خود برگزید. امام حسین در برابر اجبار به بیعت با یزید، تا پای جانِ خود و تمام یاران و خاندانش ایستاد و بدین طریق حماسهای در تاریخ بشر رقم زد که امواج سهمگین آن چون توفانی دنیای اسلام را درنوردید و برای همیشه بر روند آن اثر گذاشت. امام علی ابن الحسین معروف به زینالعابدین اما پس از تراژدی هولناک قتل عام خانوادهاش در کربلا به عنوان تنها عضو ذکور به جا مانده در خاندان، از امور سیاسی کناره گرفت و عمر خود را به زهد عبادت و نیایش گذارند. پس از رحلت امام زینالعابدین، اما فرزندان او از نظرِ خط مشی سیاسی در دو جهت متفاوت حرکت کردند. امام زید بن علی پس از وفات پدر، عَلَم قیام برافراشت و در این راه کشته شد، اما برادرش امام محمد باقر، بحث و فحص کلامی و فقهی را بر هر نوع کار سیاسی مرجح دانست. امام صادق هم به راه پدر رفت. او در زمانۀ پرآشوب و انقلابِ انتقالِ دستگاه خلافت از امویان به عباسیان زیست و به هیچکدام از آن قیام ها از قیام ابومسلم گرفته تا قیام علویان به رهبری نفس زکیه علیه امویان و سپس عباسیان، روی خوش نشان نداد و تمام دعوتهای آنان را بیپاسخ گذاشت. در این دوران، امامان زیدیه که از نسل امام حسین بودند با قتل امام یحیی بن زید در ایام شباب، منقطع شدند و امامت در فرقۀ زیدیه به نوادگان امام حسن رسید. به عبارت دیگر، در این روزگار نوادگان امام حسین عمدتاً ازکار سیاسی رویگردان و در مقابل نوادگان امام حسن سردمدار شورش و قیام و انقلاب علیه خلافت عباسیان بودند و در این مسیر کشتههای بسیار دادند. پس از وفات امام صادق، انشعابی تازه در تشیع صورت گرفت و به دو بخش اسماعیلی و دوازده امامی تقسیم شد. شیعیان دوازده امامی به تبعیت از امام کاظم برخاستند. امام کاظم علیه دستگاه خلافت عباسیان فعال شد و از این رو، به زندان افتاد و گفته میشود در محبس به دستور هارونالرشید به قتل رسید. پس از قتل امام کاظم، به دنبالِ بحث و مجادلههایی در بارۀ غیبت یا وفات او که به انشعاب نه چندان مهم و پایداری در شیعه منجر شد، شیعیان دوازده امامی به امام علی بن موسی الرضا اعلام وفاداری کردند. امامت امام رضا همزمان با رسیدن مأمون عباسی به خلافت بود. مأمون گرایش شیعی داشت و حتی به گفتۀ آیتالله خمینی در کتاب ولایت فقیه، خودش شیعی بود. از این رو مأمون از امام رضا خواست تا ولایتعهدی او را بپذیرد و امام رضا نیز به اکراه و با شرط و شروطی آن را پذیرفت. مشی سیاسی سه امام پس از امام رضا یعنی امام جواد و امام هادی و امام عسکری کم و بیش یکسان بود تا اینکه بحث غیبت امام دوازدهم پیش آمد. غرض از این بحثها اینکه امامان شیعه هر کدام به فراخور شرایط روزگار خود مشی سیاسی خاص خود را در پیش گرفتهاند و به ندرت مثل هم عمل کردهاند. بنابراین، اینکه در روزگار ما تلاش میشود تا خط مشی واحد و یگانهای به همۀ آنها نسبت داده شود، هیچ پایه و اساس و بنیان تاریخی ندارد. به واقع، هر نوع خط مشی سیاسی فارغ از شرایط عینی جامعه فینفسه فاقد اهمیت و ارزش است و در حقیقت اهمیت و ارزش آن به میزان انطباق منطقی و معنادار و اقناع کنندهاش با مؤلفههای پیچیدۀ عینی و ذهنی وضع موجود دارد.