❄️ حذف شده از فصل دو (دقیقا قبل از فرار به جنگل و مواجهه با اتو)
«اگه دوست نداری انجامش بدی فرار کردن چه ایرادی داره؟ با زور کردن خودت به انجام کاری که دوست نداری مگه میشه توش موفق شد؟ اصلا مجبوری انجامش بدی؟ اگه مسیر فراری از این مخمسه میبینی... به نظرت اگه انتخابش کنی کسی حق داره ازت ناراحت بشه؟»
این حرفها همینطوری با عجله و بدون فکر از دهان سوبارو خارج شده بودن. اون حتی مطمئن نبود چی داره میگه.
«اکیدنا، رزوال، گارفیل، همشون خودخواهن. نذار اینقدر کنترلت کنن. همش دارن بهم میگن چی کار کنم. حتی وقتی میخوام به روش خودم انجامش بدم بازم سرم غر میزنن...»
در اون لحظه اونقدری احساساتی شده بود که از شدت عصبانیت احساس سرگیجه پیدا کرده بود.
ناگهان دستی پشت سرش گذاشته شد و اون رو که هیچ فرصت واکنشی نداشت به جلو هول داد. یه چیز گرم و نرم رو حس میکرد و این باعث شده بود نفس و افکارش هر دو از حرکت بایستند.
یه فشار گرم رو حس میکرد و با اندکی توجه فهمید که اون در واقع یه ضربان گرم و مهربونه. اون لحظه بود که متوجه شد امیلیا اون رو در آغوش گرفته.
«امیـ...»
«آروم باش. راحت باش. فقط آرامشت رو حفظ کن و همینطوری به صدای قلبم گوش بده.»
صدای اون دختر عین یه زنگولهی نقرهای بود که داشت گوشهاش رو قلقلک میداد.
احساس دلپذیری انگار داشت پشتش رو قلقلک میداد و پشت پلکهای چشمش شروع به گرم شدن کرده بودن. افسردگیش انگار توسط موجی از یه احساس خیلی قویتر شسته شده بود.
برای یه مدتی اون به خودش مهلت داد تا صدای قلب امیلیا به قلب پارهپارهش التیام ببخشه.
«آروم شدی؟»
امیلیا به آهستگی دستهاش رو ورداشت و سر سوبارو رو از روی سینهش آزاد کرد. سوبارو با دیدن نگرانی توی چشمهای ارغوانی امیلیا آهی کشید.
«ببخشید که یه لحظه کنترل خودم رو از دست دادم. دوست ندارم که مثل یه بچه برات اینطوری دردسر درست کنم، اما...»
«بهت که قبلا هم گفتم، برام هیچ دردسری نداره. سوبارو
خیییلی کلهشقی.»
#FanArt
#NovelVsAnime
#Emilia
#Subaru
#AnimWorld
❄️ @AWReZERO ❄️