صدیقه آهونبر. گنجینههایی گمنام که رفتنشان ترس مهیبی به جانم میاندازد. او مادرِ داماد بزرگمان بود. چند روستا آنسوتر از روستای ما میزیست. زنی کوشنده و نیکوسخن و دریایی از واژگان و اصطلاحات ناب گیلکی شرقِگیلانی. مادرم را بسیار دوست میداشت. پساز ازدواج خواهرم با پسرش، باهم دوست شده بودند. او زادهی ۱۳۱۵ بود و مادرم ۱۳۳۵ و هنوز دومین سالگرد مادرم نرسیده که او نیز درگذشت. مادرم را طبق دستگاه آوایی زبان گیلکی «کۊفْرَأیْ» (کبریٰ) صدا میزد.
پساز درگذشت مادرم دو بار به دیدنش رفتیم. عکس بالا از نخستین دیدارمان با او پساز درگذشت مادرم است و آخرین باری که سرپا دیدمش. در سال گذشته دیگر نمیتوانست برخیزد؛ ولی حواسش سرِ جا بود. نامهای کوچک اعضای خاندان ما را تا ۱ هفته پیشاز درگذشتش هم بهیاد داشت و همیشه احوال همهی حاضران را میگرفت و برای غایبان تکتک سلام و سلامتی میفرستاد. ۷ فرزند بزرگ کرد و ۲ فرزند و نوه هم از دست داد. زنی بود شگفتانگیز. شرح زندگانی و رنجهایش کربلایی است. آخرین لحظهای هم که پسرش (دامادمان) دستش را گرفت و گفت: «آبجی! خوبی؟» گفت: «اَهَأ زَأک¹، الحمدلله»، و رفت!
____
۱. آری فرزندم