در اتاقم دراز کشیده بودم،می دانستم خوابم ولی قادر به بلند شدن نبودم.از پله برقی های مترو بالا می رفتم.پایم سنگینی می کرد.دختری با موهای مشکلی با روبندی سیاه نظرم را جلب کرد.در گوشتم تکرار شد:کوهیار امشب با تو احساس نزدیکی می کنم.یادم آمد این جمله را هاجر شب عشق بازی گفت.با بالا رفتن پله شروع به دویدن کردم.وقتی به دختر رسیدم با دست راستم روبندش را کشیدم.روبند پایین افتاد.خودش بود،هاجر.گفتم هاجر هیچ وقت نمی خواستم اذیتت کنم،لبخند زد.از پله ها به پایین پرت شدم.روی تختم لرزیدم. صدای مادرم می آمد که تلفنی به دکتر می گفت: از وقتی قرص هایش زیاد شده همیشه خواب است. از اتاق کناری صدای تلویزیون می آمد: اکنون ساق پای خود را احساس کنید. خواهرم داشت یوگا تمرین می کرد. من هم ساق پایم را حس کردم،از درد لمس شده بود. روی پله ایستادم،خواهرم را دیدم.گفتم:تو اینجا چه میکنی؟ گفت به هر حال گذر هر آرتیستی به روان پزشک می افتد! گفتم روان پزشک؟! گفت مطب دکتر همین کنار است ،در اتاق فروش بلیط. از دور دکتر را شناختم که پوزخند میزد. از فرط انزجار خواستم از خواب بپرم.به عمد خودم را پایین پرت کردم ولی بیدار نشدم. اکنون دست راست خود را احساس کنید. لعنت،باز هم همان صدای تکراری. دستم تیر کشید. تا به حال اینطور در برزخ خواب و بیداری معلق نبودم.من اسطوره سیزیف ام که در قرن 21زاده شده. مادرم گفت: دکتر برای ادامه ی تحصیل و اخذ سنوات نیاز به نامه ی شما دارد. دوباره به خوابم پرت شدم... اینبار محکم تر خودم را پرت کردم.ناگهان روی یک کودک خردسال افتادم. کودک در حالی که زار می زد میگفت مادر من را چرا زاده ای،این عذاب است. حس کردم شیرخواره ام و در آغوش مادرم با او حرف میزنم. دیگر این کابوس برایم عادی شده بود.از سر بیکاری در جهت خلاف پله شروع به دویدن کردم ولی برخلاف بیداری قوای جسمیم تا حد خوبی بالا بود و اصلا خسته نمی شدم. مادرم گفت:دکتر نمی دانم چرا این بچه همیشه خلاف جهت حرکت می کند. از لج خودم را پایین پرت کردم و پایین پرت کردم و پرت کردم و کردم کردم کرد م از خواب پریدم.اینبار من بیدار بودم و مادرم و خواهرم خواب بودند ولی طبق معمول اثری از پدرم در خانه نبود. #کوهیار