باد، در رخت سبز زمین میچکد؛ آب، بر پوست گلآلود تن میوزد؛ درخت، به استواری این خستهی دوردستِ دربندِ میان شاخههای خودش، میرقصد؛ ابر، بر دلتنگیِ ژرف دلش میتابد؛ و خورشید، پشت آسمان برای پدر میبارد؛ و باران میریزد؛ و برنج میروید. ناگهان صدای پرندهای از فراز آسمان به گوش جانمان فرود میآید: «لبخند مادر بود» که صدا شده بود؛ که باد و آب و درخت و برگ و ابر و باران و خورشید شده بود، برای پدر. که طبیعت شده بود، کنار پدر.
7 comments
fatemeh
درود متن شما مرا یاد شعری انداخت که فریدون مشیری در رثای مادر سروده: مادر ای مادر خوب این چه روحی است عظیم وین چه عشقی است بزرگ که پس از مرگ نگیری آرام .. روانشان شاد و همه ذرات وجودشان رها و گرمابخش زندگیتان، چون خورشید، چون آب و باد و باران
متن شما مرا یاد شعری انداخت که فریدون مشیری در رثای مادر سروده:
مادر ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم
وین چه عشقی است بزرگ
که پس از مرگ نگیری آرام
..
روانشان شاد و همه ذرات وجودشان رها و گرمابخش زندگیتان، چون خورشید، چون آب و باد و باران
سربلند و استوار باشید،