من تا پیش از
درگذشت مادرم، فقط یکیدوبار به او اشاره کرده بودم. متوجه نبودم که حضورش چه مسئلهی مهمی است. و حالا همیشه دوست دارم از او بگویم و بنویسم. ۲۵ بهمن، زادروز پدرم است و امشب جشنَکی برای پدر گرفتیم و غافلگیرش کردیم. نمیدانست کیک برای چیست. وقتی دانست گفت: «بٚدأ وٚس بٚشۊم مي کٚلّئه یٚکتٚه شُؤنٚه بٚزٚنٚم» (پس بگذارید بروم شانهای به سرم بزنم) و لباس دیگری پوشید و آمد نشست. وقتی میخواستم این عکس را از او بگیرم، بغض عمیقی را در چشمانش حس کردم. آخرش هم نتوانست دوام بیاورد و وسط آن شادیِ ما از حضورش گفت: «خۊدا شیمي مأرٚیٔکَم بیامۊرزي» (خدا مادرجانتان را هم بیامرزد). پدرم محصول تربیتی بسیار سختگیرانه و مذهبی بودهاست. ما را هم با همان روش بزرگ کرد، تا نیمی از عمرمان! اکنون هم امیدش به همینهاست: به شبهای پنجشنبه و تلاوت قرآن برای مادرم. به زمانهایی که دستوپایش یاری دهد و برای مادرم نمازهای قضایش را بخواند. جهان بیمعناتر از آن است که بخواهیم دیگران را از معنایی که برای خودشان ساختهاند تهی کنیم. مادرم دیگر نیست! رفت! پدرم هست، خسته و پیر، و با این چیزها مادر را زنده میانگارد.
#پدر
#مادر
گاهی ناراحت میشم که چقدر دیر. ولی از اینکه اقلا تا زنده س و زنده م اینو فهمیدم راضیم.